تبليغاتX
!چــــه غــلطـــا

!چــــه غــلطـــا

حرکت جالب توجه سلما هایک در افریقا یکی از عجیب ترین چیزهایی بود که در این دنیا بی در و پیکر دیده ام. به احتمال دیگه در آینده شاهد کارهای مشابه سایر بازیگران سفیر صلح خواهیم بود.


اون طور که خانم هایک میگه انگار این جور حرکات تو خانواده اشون ارثی ست.

+ نوشته شده در  2009/2/12ساعت 0:33  توسط آداش خان  | 


در حال حاضر همه چیز تحت تاثیر خبر مبارک و میمون بازگشت بالاترین قرار دارد. حتی از فکر کردن به بالاترین و ولچرخ زدن توی لینک های سایر خوانین و رعایا و منفی دادن دل مبارک مان  قیلی – ویلی می رود!

به عنوان تمرین و اینکه مقداری از استخوان درد و بی تابی کم شود، مقداری دنباله بازی کردیم و از آن ویژگی دنباله که در مورد اتفاقات جدید آگاه سازی می نماید بسیار خوشمان آمد. انگار یک جور مباشر مجازی است که اخبار رعایا را به سمع ما می رساند.

از خبر  آمدن سیدخندان هم خوشحال شدیم و نذر کردیم تا لحظه انتخابات تا آنجا که اخلاقیات خان و اربابی رخصت میدهد و می توانیم سعی در کاه گل گرفتن دهان یاوه گویان تحریم کننده بنماییم. شاید که امور مملکت اندکی بهبود یابد و اوقات ناخوشی اندک گردد.

 

+ نوشته شده در  2009/2/9ساعت 17:19  توسط آداش خان  | 


گیج شده ام. دپرس ام. بعد از تمام بلاهای این دو هفته این یکی از همه بدتر بود!

یک سری آدم به هردلیل مهمترین صدای جوانان ایران رو خاموش کردند.

یک سری مثلا آدم بالاترین رو هک کردند!

یک سری شاید آدم اندک ساعتهای خوشمون رو ازمون گرفتند!؟!؟

...

یک سری ... ؟!

تف به لغت پول




+ نوشته شده در  2009/2/4ساعت 1:12  توسط آداش خان  | 

به تازگی بازی وبلاگی جدیدی به راه افتاده که سرچشمه آن کوه های هوس جناب یوزپلنگ می باشد. تعدادی از دوستان فریب پیشنهاد خوش آب و رنگ یوزی را خورده و زنجیروار گروهی دیگر را نیز درگیر نموده اند که سرانجام خرخره مرا هم گرفتند و دعوتنامه ای از طرف داینا به دستم رسید. از آنجا که از همان ابتدا ذات ننگین این بازی شوم را دریافته بودم، قصد نداشتم خود را آلوده کنم، ولی دعوتی دیگر از سوی دوست داشتنی ترین شکم گرد ایران زمین، پشت کوهی عزیز به دستم رسید و راهکاری که او در برابرم قرار داد موجب شد دعوت دوستان را پاسخ گویم و امید داشته باشم که بتوانم حقه های شیران،  یوزپلنگان و دایناسورها را از پرده به بیرون بیاندازم!

قبل از پرداختن به بازی خاطرات، اعلام می دارم که با کامل شدن تحقیقات و جمع آوری مدارک بیشتر، توطئه و دست های پشت پرده این بازی را افشاء خواهم نمود.

بنا بر قوانین بازی خاطرات به دو دسته تقسیم شده اند و باید خاطرات شیرین ملی و شخصی جداگانه نوشته شود. ابتدا به سراغ خاطرات ملی می روم:

دلپذیرترین و رویایی ترین خاطره ملی من آن روز سرد پاییز بود که در محل جکوزی دانشگاه شریف بالاخره عوضعلی کردان برکنار شد. استیضاح وزیر کشور متقلب و بی شرم برای مدتها بزرگترین مشغولیت ذهنی من بود و فشار متلک های مردم نفس کشیدن را سخت کرده بود. ننگ مدرک دروغین این عوضی ترین وزیر تاریخ سی ساله اخیر کشورم سنگین ترین غم ملی بود که احساس می کردم و برکناری او بهترین لحظه زندگی ملی من بود. البته امیدوارم مدت زیادی این مقام را نداشته باشد و خاطرات ملی دیگری جایگزین آن شود!

و اما قسمت شیرین خاطرات شخصی، که فکر کنم دلیل اصلی این بازی همین است. خاطرات شیرین شخصی طبعا زیاد است و انتخاب دشوار، با این وجود من برای انتخاب شیرین ترین خاطره ام چند لحظه بیشتر فکر نکردم (شاید دلیل آن کم بودن خاطرات شیرین ام باشد).

با قطعیت زیاد می گویم بهترین خاطره من شبی از شبهای تابستان 81 بود که در ارتفاعات جنگلی ماسوله و در گرگ و میش غروب به طور اشتباهی به جای بطری آب از بطری نفت جرعه ای نوشیدم! چه شبی بود. 12 دوست تیز و زبان دراز چه بلایی که سرم نیاوردند. از طرف دیگر احتمالا نفت باعث اسهال شد و شب و باران و جنگل و قضای حاجت مکرر ... یا حضرت خرس ... ! حیف آن جوجه کباب! به جز همین قضیه زیرشکمی حال ام خوب بود و البته چیزی نمی خوردم. کلی خندیدم و کلی باعث خنده دوستان شدم. با گذشت سالها همچنان دوستان با یادآوری آن خاطره، لحظاتی خوش را ایجاد می کنند. وه ... چه شبی شد در خاطراتمان. احتمالا بهترین خاطره ای است که از من در ذهن دوستان عزیزم حک شده است.

(یک قسمت شخصی این خاطره صبح بعد بود که بسیار زود بیدار شدم و سعی کردم تمامی جاهایی که دیشب در آنجا قضای حاجت کرده بودم را با برگ بپوشانم. چقدر هم زیاد بود و متنوع از نظر رنگ و ابعاد!)

نمی خواهم مانند برخی چندین خاطره را به خواننده قالب بکنم، ولی باید به شبی دیگر در تابستان 82 اشاره کنم که با بعضی از دوستان و از جمله داینا جندین ساعت در ساحل دوست داشتنی خزر به شنا و انواع ژانگولر مشغول بودیم و تعداد سوتی ها به رکوردی رویایی رسید!

من کس دیگری را به این بازی دعوت نمی کنم! به جز نقاد شاکی ، چریک عزیز و محمد معینی هم ولایتی ام!


+ نوشته شده در  2009/1/26ساعت 15:30  توسط آداش خان  | 

مدت ها است که در اینجا ننوشته ام. حتی می شود گفت که فراموش کرده ام که در اینجا من هویتی دیگر داشتم و یا شاید با نوشتن در اینجا هویت ام را تغییر داده ام.

چند دقیقه پیش به طور ناگهانی هوس کردم سری به بلاگفا بزنم. همین.

همین دو، سه خط را می نویسم تا ببینم چه خواهد شد. شاید یک چیزی دوباره تکان خورد. درون خودم را می گویم!!


+ نوشته شده در  2009/1/20ساعت 20:51  توسط آداش خان  |