تبليغاتX
!چــــه غــلطـــا

!چــــه غــلطـــا

 

در مسیر هر روزه ام ساختمان بزرگ و خالی قرار دارد که خالی بودن آن در 5 سال گذشته برایم سوال خنده داری بوده است. تقریبا عادت کرده بودم که فکر کنم آنجا در تسخیر اجنه و ارواح قرار دارد ( میزان معیوبیت ذهنی را خودتان محاسبه کنید). به تازگی این عادت بهم خورده است و آن فروشگاه بزرگ توسط فروشگاه کمیته امداد خمینی تسخیر شده است، جایی که تنها خرید با بن های حمایتی کمیته امداد میسر است. تعدادی سگ انسان نما هم هستند که در صورت نداشتن بن ، چنان پاچه می گیرند که از بی نیازی به کمیته امداد احساس شرم و فلاکت می کنم.

به تازگی ، هرگاه از روبروی فروشگاه بزرگ کمیته امداد عبور می کنم به افرادی که از آنجا خرید نموده اند ، دقت می کنم. هرچند اندک ولی هستند خانمهایی که چکمه پوشیده اند، خانواده هایی که تاکسی دربستی می گیرند، مردانی که سیگار مالبرو و الترا لایت می کشند، بچه هایی که روی 8 تا پتوی گلبافت نشسته اند، از همان هایی که با فونت 88 بر رویش نوشته شده درجه 1 !!!

نزدیک غروب چه فروشی دارند لبو فروشان روبروی فروشگاه بزرگ. همان هایی که بن ندارند.

 

+ نوشته شده در  2008/2/17ساعت 3:8  توسط آداش خان  | 

 

جایی نرفتم. دو تا پیغام تبریک والنتاین داشتم. مشغول نوشتن قسمت اصلی پایان نامه بودم. نه کسی اومد، نه کسی رفت. مثل همیشه.

 

+ نوشته شده در  2008/2/15ساعت 2:9  توسط آداش خان  | 

 

اصطلاح "دکل کشتی" طبیعتا هیچ ربطی به کشتی و دریا ندارد؛ برعکس متعلق به اتومبیل و جاده است. یک جور دیوانگی با اتومبیل و طبعا زندگی . توضیح دقیق این کار دشوار است ولی در حالت خلاصه به دو عدد کمربند، یک دوست دیوانه، یک جاده کاملا خلوت و یک دوج چلنجر 440 اسب بخار مدل 1970 دودر شده احتیاج است. شخص دکل کار روی کاپوت جلوی دوج دراز می کشد و در حالی که دوست دیوانه با سرعت بالا رانندگی می کند، سعی می کند با استفاده از دو کمربند که به در اتومبیل وصل شده است تعادل خود را حفظ کرده و پاها را به شکل دکل کشتی بالا ببرد.

از تارانتینوی دوست داشتنی به خاطر دکل کشتی ممنونم.

 

+ نوشته شده در  2008/2/7ساعت 0:44  توسط آداش خان  | 

 

کم کم داشتیم تبدیل به یک معضل بزرگ برای نظام آموزش عالی کشور می شدیم. فردا با دفاع پایان نامه اسپینوزای عزیز و در روزهای بعد آیدین و فرشاد و من دانشگاه های کشور از شر ما خلاص خواهند شد. البته بهتر بود برای ارضاء حس خود تحویل گیری حاد خودم و پاره ای از دوستان، می نوشتم محروم خواهد شد. در ذیل قسمتی از نامه محرمانه رئیس ((؟؟؟)) خطاب به دکتر رهایی، برای تنویر افکار دوستان، خانواده ها و دانشجویان آورده شده است :

(( در راستای این خلاصیت و محرومیت حتما باید گفته شود که این نامبردگان عزیز در طول دوران تحصیل جزو افتخارات فراکسیون ((بپیچون- حالش رو ببر )) دانشگاه ها بوده اند، ولی از آنجا که در سالهای اخیر این فراکسیون به محاق فرو رفته و کم کم در حال تبدیل به یک اپوزیسیون می باشد، لذا برای حفظ اعتبار و سوءشهرت خود تصمیم به خروج از دانشگاه گرفته اند. البته نامبردگان تمامی تلاش خود را برای بازگشت به صحنه علمی کشور اعلام نموده اند و در این راه حاضر به هرگونه فداکاری و زیر آب زنی خواهند بود. تمام. ))

 

+ نوشته شده در  2008/1/25ساعت 14:28  توسط آداش خان  | 

  

هوگو چاوز رئیس جمهور ونزوئلا و محمود احمدی نژاد رئیس جمهور ایران شباهت های بسیاری از نظر خط مشی و ابزار سیاسی با یکدیگر دارند. حتی در برخی خصوصیات اخلاقی نیز مشترک اند. بارزترین این اشتراکات اعتماد به نفس فوق العاده بالای و عجیب این دو رئیس جمهور است. دیروز متوجه دلیل اعتماد به نفس چاوز شدم و اگر پی به محرک محمود هم ببرم ، با خیال راحت کپه مرگ ام را تا صور اسرافیل بر زمین گرم خواهم نهاد.

 

+ نوشته شده در  2008/1/23ساعت 20:45  توسط آداش خان  | 

 

مغلطه عجیبی می کرد. سوار تاکسی بودم و راننده با صدای بلند به گفتگوی سیاسی رادیو گوش می کرد. دکتری که نفهمیدم اسمش چی بود، با هیجان خاصی از سیاست خارجی هسته ای کشور و عکس العمل های کشورهای 5+1 صحبت می کرد. تاکید می کرد که روسیه و چین در شورای امنیت هوای ایران را خواهند داشت و پشت ایران خالی نخواهد شد. از تلاش آمریکا برای جهان یک صدایی صحبت می کرد و اینکه روسیه خوشش دوست دارد بجز خودش یک کشور قدرتمند دیگر هم با آمریکا مخالفت کند تا فشارهای آمریکا تقسیم شود. ادعا می کرد با سیاست هسته ای ایران فشار آمریکا بر روی روسیه کاهش یافته و این کاری است که به عنوان دوست برای آنها انجام می دهیم. اقای دکتر مدعی بود اینکه الان روسیه محموله دوم سوخت را تحویل بوشهر داده است، یعنی روسیه به فکر ایران است.

کلی تلاش کردم تا این ها را از میان آن همه هیاهو و حرف های بی سر و ته آقای دکتر نتیجه گرفتم. به طور رسمی هرج و مرج بود. البته این دکتر مطلع و تحلیل گر اطلاع نداشت همان روز محموله سوخت چهارم در بوشهر تحویل شده است. عاقله مردی بود.

 

+ نوشته شده در  2008/1/22ساعت 15:44  توسط آداش خان  | 

 

آخر ادیت پایان نامه ام بودم. فقط پانویس و شماره جدول ها تمام نشده بود. چند لحظه دراز کشیدم و چشمهام را بستم ، باز کردم و هیچ چی ندیدم. ظلمات. برق قطع شده بود. ساعت چهار صبح! خجالت کشیدم گریه کنم. زنگ زدم 121 و به مسئول شب زنده دار اداره محترم برق اطلاع دادم که برق ندارم و تا چند ساعت دیگر باید بخش تئوری را تحویل استادام بدهم. چند دقیقه بعد از برق منطقه تماس گرفتند. آقایی شدیدا عصبانی مشکل را پرسید و اعلام نمودند اقدام می شود. با خیال آسوده تا 1 بعد از ظهر خوابیدم. ساعت 4 بالاخره اقدام شد.

 

+ نوشته شده در  2008/1/21ساعت 2:15  توسط آداش خان  |