سلام رفقا، یه زمانی گرفتار دختری بودم که چشم های براقی داشت
وای خدا تا حواسم پرت شد با یه خوش تیپ تر فلنگ رو بست
اما منهم به محض اینکه سرم خلوت شد مخم به کار افتاد
پاورچین زدم تو انباری و یه دختر مکانیکی ساختم
دست هاش ازآهنه و پاهاش از فولاده وبا چندتا سیم روی یه چرخ
سوار میشه
اون هیچ وقت ازاینکه زیاد بهش توجه نمی کنم ناراحت نمیشه
قلبش یه ساعته و می دونم به موقعش عاشقم می شه
هیچ وقت از اینکه تمام شب رو بیرون می مونم شکایت نمی کنه
و از اینکه پولدار نیستم ناراحت نیست
هر وقت ازش میخوام که محکم منو بگیره کلیدش رو میزنم
اوه، بازوهاش از آهنه
عشق من سر تا پا برقیه .هروقت میرم کنارش برق می گیرتم
و هروقت هم خیلی احساساتی می شیم دو شاخه اش رو می کشم
اون تا همین امروز بعد ازظهر هر کاری که دوست داشته کرده
با یه توستر آشناشد و باهاش فرار کرد و دو باره منو تنها گذاشت**
**قطعه شعری از شل سیلور استاین که من با کمال وقاحت از وبلاگ " روزنامه نگار جوان " کپی-پیست کردم و به خودش هم تا حالا نگفتم.
اسم شعر هم اینه : " او ماشین عشق ورزی همیشگی منه "
در هر حال خوشحالم که آدم خوبی نیستم .